هوا روشن ميشود،
پيش از آنكه قابيل
دستهايش را
از خون هابيل شسته باشد
پنجم آذر ماه 1388
كسي پرسده بود:چگونه بايد به خدا رسيد؟
ميگويم:
تو كه بيرون از خدا نيستي،
تو در او هستي،
همانگونه كه ماهي به درياست.
تو در او تقلا ميكني،
همانگونه كه پرنده در هوا.
اينكه ديگر رسيدن نميخواهد.
دشوار، رسيدن به انسان است،
رسيدن به انسانيت
بيست و دوم آبان ماه 1388
وبلاگ از اين نگاه به ميزباني بلوگر، كه گه گاه چيزكي در آن مينوشتم ظاهرا در دسترس نميباشد،
سلام
فعلا نوشتنها كه گه گاه در اينجا ميآمد در وبلاگ «از اين نگاه» ادامه پيدا ميكند. ميتوانيد به http://kariz84.blogspot.com مراجعه كنيد
زنده باشيد: علي طهماسبي
بارها خواستم چيزي بنويسم در چند و چون اين وقايع، راستش در ميمانم كه در اين حال و هوا چه بنويسم؟ از سويي مي بينم پيش از اين در اين باره آنچه ميدانستم نوشتهام، مثلا نگاه كنيد به مقالهي «ديكتاتور، يا ديكتاتوري؟» و اينكه «ديكتاتورها» يا رهبران مستبد، اشخاصي هستند از جنس آدمها و چيزي به نام «خواست قدرت» هم از ويژگيهاي طبيعت هر آدمي است، مانند بسياري از اميال ديگر كه در هر آدمي وجود دارد و هر آدمي بالقوه ميتواند يك ديكتاتور هم باشد و بنا به مقتضيات فرهنگي، رواني و اجتماعي، آن ميل به قدرت وقتي زمينهي ظهور پيدا كند مي تواند از قوه به فعل در آيد.
با اندكي تسامح ميتوانم بگويم كه ديكتاتوها، محصول فرهنگ ديكتاتوري هستند. يعني زمينههاي فرهنگي و رواني و اجتماعيي ديكتاتوري كه فراهم شود بسا آدمهاي با تقوا و آزاده هم كه به ديكتاتورهاي هراس انگيز تبديل ميشوند. هزار جور ترفند و نيرنگ و توطئه هم در چنتهي ديكتاتورها هست تا مشروعيت و قدرت پيدا كنند. بنا بر اين به گمان من شناخت زمينههاي ديكتاتوري و مبارزه با ديكتاتوري، مهمتر، پيچيدهتر و دشوارتر از مبارزه با ديكتاتورها است. اين البته به آن معنا نيست كه مستبدين زمانه را نديده انگاريم.
به سخن ديگر، تا هنگامي كه ابعاد، زوايا و زمينههاي اين فرهنگ استبدادي به درستي شناخته نشود، تا هنگامي كه تحليلي روانشناختي از ديكتاتور و به ويژه از ديكته پذيرها انجام نگيرد، تا وقتي مقابلهاي آگاهانه، جدي، و منصفانه با فرهنگ ديكتاتوري صورت نگيرد، باز هم دور نخواهد بود كه با رفتن هر ديكتاتور، ديكتاتور تازهاي جاي او را بگيرد. داستان مشروطه و پديد آمدن ديكتاتوري رضا شاه بعد از مشروطه نمونهاي قابل تامل ديگري است.
در همين ارتباط دوست دارم به اين نكته هم اشاره كنم كه براي بهتر تشخيص دادن وضعيت كنوني، سعي كنيم در كنار رويكردهاي عاطفي و احساسي كه به ناگزير گرفتار آن شده و ميشويم، به تفكري منطقي و عقلاني هم ميدان ظهور بدهيم و فراموش نكنيم كه «قانون» حاصل تفكر منطقي است و استبداد بر عواطف و احساسات تكيه ميكند. هنگامي كه اكثريت مردم يك جامعه داراي تفكري منطقي باشند بعيد است كه ديكتاتوري فرصت ظهور پيدا كند
---------------
بانوي بزرگ
ايران
جز اندكي صداقت، چه ميخواستي؟
كه دامنت را به آتش كشيدهاند؟
ايران
ميسوزد
شعله ميكشد
در خود ميپيچيد
حالا
فرزندان اين ديار ميروند
تا در غربت سبز زندگي
شايد از نو
لاله بكارند
--------------------------------------
علي طهماسبي
سي و يكم خرداد 1388
وقتي اندكي صداقت
به نبرد با دروغ بر خيزد
چه صحنههاي حيرت انگيزي پديد ميآيد
ـــــــــــــــــــــــــ
در گرماگرم شنيدن اخباري هستم كه نتيجهي انتخابات را اعلام ميكند، هوا هم دارد روشن ميشود و بچهها هم در بهت حيرتي ديگر از اين اخبار.
به ياد سخن حافظ ميافتم كه گفته بود:
فريب جهان، قصهي روشن است ببين تا چه زايد شب آبستن است
شايد حوادثي ديگر در راه باشد، شايد بازي تازهاي آغاز شده باشد. شايد اين بازي بسيار خطرناك و پر حادثه باشد، شايد...
با طرفداري از آن اخلاقي كه موسوي بيانگر آن بود، تنها با احمدي نژاد مواجه نيستيم، بلكه با بخش نسبتا عظيمي از اين جامعه مواجه هستيم كه اخلاق و روش احمدي نژادي دارد.
زمامداران هر جامعهاي، محصول و برآيند اخلاق، شخصيت، اعتقادات و آرزوهاي مردم همان جامعه هستند. گرايشهاي متنوع مردم به كانديداهاي مورد نظر خود، باز هم تا حدودي ميتواند نشانگر تنوع اعتقادات و شخصيت اخلاقي آن مردم باشد.
در جامعهي ايران اكنون، دو نفر از كانديدهاي انتخاباتي كه ميتوان آنان را رقيب جدي يكديگر هم شمرد، همچون دو قطب متضاد اخلاقي در برابر يكديگر ظاهر شدهاند. اين ظهور البته به اعتبار پشتيباني و حمايتي است كه هر كدام از اين دو كانديدا از سوي طرفداران خود پيدا كردهاند. هر كدام داراي منش، اخلاق، و شخصيت كاملا متفاوت و شايد هم متضاد ديده ميشوند. تاكيد ميكنم در اينجا منظورم صرفا شخصيت و اخلاق طرفين است و نه برنامهها و راهبردهايي كه ارائه مي دهند.
مواجههي ميان آقايان كروبي و رضايي در مناظرهي انتخاباتي، تضاد چشمگيري را در شخصيت اخلاقي دو طرف نشان نميداد، اما در مناظرهي ميان موسوي و احمدي نژاد، اين تضاد شخصيتي به وضوح قابل مشاهده بود. شايد لزومي نباشد كه به جزئيات اين مواجهه پرداخته شود، اما آنچه به گمان من مهم است و نبايد از نظر دور داشت، اين است كه هر كدام از اين دو شخصيت، نماد و بيانگر دو گونه اخلاق در دو طيف وسيعي از جامعه نيز هستند. بنا بر اين شكست يا پيروزي هر كدام از اين دو كانديدا به معناي حذف يكي از اين دو طيف وسيع اجتماعي به نفع ديگري نيست و به معناي پايان يافتن اين تضاد در عرصهي اجتماع نخواهد بود. به تعبير ديگر، من به عنوان طرفدار و حامي آن اخلاقي كه موسوي بيانگر آن بود، تنها با احمدي نژاد مواجه نيستم، بلكه با بخش نسبتا عظيمي از اين جامعه مواجه هستم كه اخلاق و روش احمدي نژادي دارد.
درست همينجا است كه با پيروزي مير حسين موسوي در انتخابات، كار مواجههي با اخلاق احمدي نژادي پايان نخواهد گرفت. بخش عظيمي از مردم اين ديار، به ويژه مردمان فرو دستي كه هنوز از ترفندهاي جهان سياست چندان چيزي نمي دانند، و همهي كسان ديگري كه هر كدام به نحوي منافعي در اين دولت دارند و هنوز در همان حال و هواي اخلاق احمدي نژادي تنفس ميكنند، همه و همه به هرحال بخشي از اين ملت هستند، روي همين زمين و در همين ايران زندگي ميكنند. حذف احمدي نژاد به معناي خدا حافظي نمودن با اخلاق احمدي نژادي نيست.
عكس قضيه هم ميتواند صادق باشد. به فرض كه رئيس جمهور فعلي براي چهار سال ديگر هم رئيس جمهور شود، با اين طيف عظيم اجتماعي مواجه خواهد بود كه رويكرد اخلاقي مير حسين موسوي را در اين مواجهه ديده و برگزيده و به آن دلبسته است. همچنين مديريت دولت آينده با هركس كه باشد ناگزير با مطالبات تازهاي مواجه خواهد بود كه پيش از اين هم آن مطالبات بود اما در عرصهي عمومي و به صورتي آشكار خود را نشان نداده بود. يعني هر كس پيروز انتخابات شود، باز هم نيروي مخالف خود را ميبيند كه به لحاظ عدد هم كه حساب كنيم از وزن بالايي برخوردار است و نميتوان آن را حذف نمود يا ناديده گرفت.
از محاسن انتخابات در اين دوره، يكي هم همين است كه انتخابات آيينهاي شده است تا ملت ايران وجوه متضاد اخلاقي را در جامعهي خود نظارهگر شود. و اميد اين است كه اين آيينه را كسي نشكند و كسي هم براي حذف اين تضاد مشت بر آن نكوبد، اين تصوير ما در آيينهاي است كه آن آيينه را انتخابات فراهم نموده است، تصويري از تضادهاي دروني ما است، حل اين تضادها به هوشياري، صداقت، رشد دانش سياسي و تربيت همهي افراد جامعه بستگي دارد. اين راه هم يكشبه به سامان نخواهد رسيد. فقر اكثريت جامعهي ما هم چيزي نيست كه با تقسيم فلان سهام سامان بيابد، براي فقر انديشگي بايد كاري كرد.
اگر دل به تغيير سپرده باشيم اين را هم بايد بدانيم كه راهي پر از سنگلاخ در پيش است، باشد كه اسير احساسات تند و زود گذر نشويم. اگر صداقت و پاكدامني را ارج مينهيم، مخالفان خود را تحقير نكنيم. براي رسيدن به يك دموكراسي نسبي كه شايستهي ملت ما باشد، راه درازي در پيش است دوست من، اميد كه در اين راه موفق باشيم.
علي طهماسبي
چهاردهم خرداد 1388
پيش از آنكه مامون خليفهي عباسي به حرمت عليابن موسيالرضا رنگ سبز بپوشد و همه را به پوشيدن جامه و دستار سبز بخواند، شعار بسياري از مردمان به ويژه ايرانيان با رنگ سياه و پرچم سياه و جامهي سياه نموده ميشد كه نشان سوگواري بر شهيدان كربلا و بسيار شهيدان گمنام ديگر بود[1]
رنگ سياه از يك سو نشانهي سوگواري بر شهيدان بود و از سوي ديگر نشانهي اعتراض ايرانيان به حكومت بنياميه بود كه قاتلان خاندان رسول بودند. ابومسلم خراساني هم كه رهبر جنبش سياه جامگان عليه بني اميه بود، قيام خود را با شعار سياه آشكار كرده بود[2] و از آن پس خلفاي بنيعباس كه خود را وامدار سياه جامگان ميديدند به ناگزير رنگ سياه را شعار رسمي خلافت خويش قرار داده بودند.
تغيير شعار سياه به سبز، كه به دوران ولايتعهدي امام رضا در خراسان اتفاق افتاد، معناي ديگري هم داشت، يعني كه دوران سوگواري به سر رسيده، يعني كه پس از چند قرن سكوت و خاموشي و مرگ مردان شايسته، حالا قرار است فرزند شايستهاي از خاندان رسول به عرصهي سياست و زعامت وارد شود. و اين گونه بود كه همه بزرگان و اميران با امام رضا بيعت كرده بودند و عهد وفا داري بسته بودند.
اين داستان شعار سبز كه اكنون براي مير حسين موسوي رقم زده شده است، مرا به ياد آن وقايع تاريخي انداخت. نميدانم كه اين شعار از جهت تاريخي بودنش، آگاهانه انتخاب شده است يا نه، اما به هرحال براي روزگار ما و شرايطي كه ما در آن هستيم، بسيار معنيدار مينمايد. براي ما هم انگار زمان آن رسيده كه جامهي سياه از تن بيرون كنيم و با رنگ سبز كه نشان جوانه زدن و طراوت و باليدنهاي تازه است عهد و پيمان ببنديم.
داستان شعار سبز در آن روزگار كه از آن ياد كردم ديري نپاييد. خود ميتوانيد سرانجام آن را در كتب تاريخ بخوانيد، با اين همه اميد دارم حالا و در اين روزگار، اين سبز بماند و ببالد، و سياه جامگي از اين ديار رخت بر بندد و سياه جامگان نيز جامه ديگر كنند.
[1] - تاريخ يعقوبي، جلد دوم صفحه 465
[2] - تاريخ سياسي و اجتماعي خراسان در زمان عباسيان، نوشتهي التون،ل، دانيال. صفحهي23 به بعد
دموكراسي چيزي نيست كه در محدوهي يك يا چند دورهي انتخابات پديد بيايد. پيشرفت دموكراسي و آزادي از استبداد را در دراز مدت نگاه كنيم.
آن تحريمها، نتيجهاش همين شد كه ميبينيم. اين تجربه بايد درس عبرتي شده باشد. شايد به همين جهت باشد كه در اين دوره از انتخابات، حرف و حديث تحريم كمتر شنيده ميشود.
نه انقلاب مشروطه به معناي رهايي از استبداد بود و نه انقلاب اسلامي. بلكه آن تلاشها تنها به قصد گشودن راهي براي مشاركت مردم در امور سياسي و رهايي از استبداد بود. اين راه هنوز آنگونه كه بايد گشوده نشده است. اما در اين صد سال و اندي اين را آموختهايم كه هم استبداد امري نسبي است و هم آزادي. و آموختهايم كه به بركت همين گامهاي مدام و پيگير و لنگ لنگان، انتخابات هم روز به روز معنايي مردميتر و انسانيتر پيدا ميكند، و مدام استبداد را گام به گام عقبتر ميراند.
استبداد نوعي فرهنگ است، نوعي باور جا افتاده و سخت شده در لايههاي پيدا و پنهان روان جمعي ما است. يعني «استبداد» شخص نيست، آسماني و قدسي هم نيست، باوري همگاني است كه به مستبد فرصت ظهور و حضور ميدهد.
بنا بر اين دموكراسي چيزي نيست كه در محدوهي يك يا چند دورهي انتخابات پديد بيايد. پيشرفت دموكراسي و آزادي از استبداد را در دراز مدت نگاه كنيم. تا پيش از انقلاب مشروطه «استبداد» مشروعيت خود را از آسمان ميگرفت، از خدا و پيامبر و دين ميگرفت و هر فرمانرواي مستبدي با هزار گونه نيرنگ و ترفند خود را نمايندهي قادر مطلق در زمين ميخواند، اما حالا اين انتخاب مردم است كه به حاكميت مشروعيت ميبخشد. اين پيشرفت كمي نيست.
بنا بر اين مسئله تنها پس راندن و به زانو در آوردن مستبد نيست، مسئله پس راندن باورهايي است كه طي قرنهاي طولاني به استبداد قداست بخشيده و مستبد را بر كرسي نشانده است. براي پس راندن همين باورها است كه حتي روشنفكرترين افراد جامعه هم لازم است در انتخابات شركت كنند اگر چه در اقليت باشند و اگر چه باز هم از استبداد شكست بخورند. به گمان من در عرصهي انتخابات بايد شكست را به گونهاي ديگر معنا كرد. همين كه نشان داده شود كه آدمهاي ديگري هم در اين جامعه هستند كه به كانديداي ديگري كه تا حدودي مخالف استبداد است راي دادهاند، همين خود گامي به سوي پيشرفت است. همين سبب ميشود كه استبداد هم كمي دست و پاي خود را جمع كند
حتما به ياد داري كه تا همين چندي پيش شعارهاي حاكميت ديني بر اين استوار بود كه همه براي اسلام، همه براي خدا، همه براي دين، البته منظور «دين»، «اسلام» و «خدا»يي بود كه حاكميت خود را متولي آن معرفي ميكرد اما حالا ميبيني كه معناي دين و اسلام و خدا هم در كلام حاكميت اندك اندك تغيير ميكند شعار خدمت به دين رنگ باخته، حالا دين و اسلام هم در خدمت به مردم مطرح ميشود. اين هم پيشرفت كمي نيست.
بنا بر اين ميتوانم بگويم نفس انتخابات مهمتر است از شكست و پيروزي اين جناح يا آن جناح. انتخابات فرصتي براي ظهور و حضور مردم است، براي عقب راندن استبداد است. منظورم از «حضور مردم»، تنها حضور يافتن در پاي صندوقهاي راي و حوزههاي راي گيري نيست، منظورم حضور در عرصهي سياست و سياستگذاري است.
در همين حضورهاي پياپي است كه جامعهي ما علاوه بر اينكه استبداد را گام به گام به عقب ميراند همچنين اندك اندك به ضرورت شكلگيري احزاب سياسي به معناي واقعي آن پي ميبرد. ضرورت پديد آمدن نهادهاي مردمي، سنديكاهاي صنفي و كارگري، شوراهاي محلي تا شهري، همه و همه را عميقتر و بهتر درك خواهيم كرد.
اين را هم ميداني و ميدانم كه در شرايط حاضر دايرهي انتخاب بسيار محدود است، چندتا گزينهي ناگزير بيشتر نيست، اما در ميان اين گزينهها آدمهايي نسبتا صادق و شريف مانند مير حسين موسوي هم ديده ميشوند. ممكن است از اين هم گلايههاي بسيار داشته باشيم، ممكن است خط مشي و نگاه ايشان را در همهي موارد نپسنديم اما به هر حال تجربهي مديرت همراه با صداقت كه از وي ميشناسيم ارزشمند است.
اين را نوشتم تا به برخي دوستان جوان گفته باشم كه اگر چه ممكن است با اين انتخابات به آن آزادي و دموكراسي مورد نظر نرسيم اما چشم فرو بستن بر انتخابات هم ما را به جايي نخواهد رساند. بگذاريد اين راه گشوده بماند، شايد روزي آيندگان از همين راه به آن مقصود كه شما در انديشه داريد برسند
زنده باشيد: علي طهماسبي
مشهد اول خرداد 1388
از حدود يك ماه و نيم پيش سايت آيين پژوهي و فرهنگ گرفتار مشكلي فني شده بود كه ظاهرا به خود برنامهي قبلي سايت مربوط ميشود و براي من معلوم نشده اشكال آن دقيقا از كجاست، در نهايت هم كاملا از كار افتاد. حالا هم سفارش برنامه تازهاي براي راه اندازي دو باره سايت داده شده است، احتمالا تا يك هفتهي ديگر باز گشايي خواهد شد
زنده باشيد: علي طهماسبي
« كلمه» به اين سادگيها هم كه ميگويند قدرت آفرينندگي پيدا نميكند. اين در تخيل انتزاعي دوران كودكي است كه آدمي جداي از واقعيت هستي، جهاني پر از معجزه و افسون براي خود ميسازد.....
به دلايلي كه من نميدانم، سايت آيين پژوهي و فرهنگ با مشكلي فني مواجه شده است و آقايي كه امور فني آن را به عهده داشته، دست اندركار رفع اشكال است. در عين حال آخرين نوشتهاي را كه در سايت آوردهام با عنوان « آيات كتاب هستي» ميتوانيد اينجا ببيند
زنده باشيد
اينجا كه ماهستيم حرف و حديث بسيار است كه امسال شايد سال خوبي نيست، اما ...
لفظ «هستي» را در برخي ابيات شاهنامه به گونهاي به كار برده كه بيشتر به خود خداوند اشاره دارد. ..
هنگامي كه حادثهاي تلخ براي همسايه پيش ميآيد، هنگامي كه زلزلهاي خانههاي مردم شهري را ويران ميكند، هنگامي كه صحنهي تصادفي مرگبار را ميبينيم و به خود ميلرزيم، بسا كه زير لب زمزمه ميكنيم: «خدا رحم كرد من در آن ميانه نبودم»
در هر واقعهي ناخوشايندي مدام اين جمله را تكرار ميكنيم كه «خدا رحم كرد» جملهاي كه همگان هر روز به هر مناسبتي بيان ميكنيم. يعني اين حادثهي شوم كه براي ديگري اتفاق ميافتد معمولا حمل بر قضاي الهي ميشود و خداوند لطفي به من داشته است كه به اين حادثه گرفتار نشدم. آيا اين به معناي خصوصي شدن، شخصي شدن و در پارهاي موارد قومي شدن «خدا» نيست؟
********
قسمتي از مقالهي: «تجربهي ما از مفهوم خداوند» كه در سايت آيين پژوهي و فرهنگ آوردهام