در گیر و دار سرمای سیاه زمستان بود که غلامحسین داروی ضد انگل به گوسفنداش داد بعد حدود هفتاد تا از میش ها مردند، بقیه هم چشمانشان به رنگ سبز در آمده بود و جایی را نمی دیدند. اول فکر کرده بود این واقعه به سبب همان سرمای سیاه بوده اما دامپزشک گفته بود غلامحسین که سواد خواندن ندارد دوز دارو را چند برابر به گوسفندان داده.

غلامحسین لاشه ی یکی از گوسفندها را که تکه تکه کرده بود برای گرگی انداخت، روز بعد متوجه شد که گرگی هم چشمانش سبز شده و جایی را نمی بیند.

بعد از این وقایع بود که برای خبر گیری به آن ده کوره رفته بودم، گرگی که حالا چشمانش جایی را نمی دید بوی مرا فهمیده بود و در حالی که سرش را پایین گرفته بود و بو می کشید به سویم آمد. این بار مثل همیشه روی پاهایش بلند نشد تا دست هایش را روی سینه ام بگذارد، صورتش را مقابل صورتم بگیرد، و چشم در چشمم بدوزد. حالا مثل کسی که در تاریکی بالشی برای خوابیدن جستجو کند سرش را روی پاهایم گذاشت پیکرش را روی خاک یله کرد، وقتی هم که پیشانی و سرش را نوازش می کردم، از شوق مدام خود را از این پهلو به آن پهلو می کرد.

********

سفر بعدی که به آنجا رفتم، گرگی یکی از پاهایش شکسته بود، بد جوری لنگ می زد. غلامحسین می گفت گرگی بعد از کور شدنش باز هم خود را پاسبان آنجا میدانست، وقتی صدای مشکوکی می شنید خیز بر می داشته تا به خطر دور باش گفته باشد، گاهی هم در این خیز برداشتن ها سرش به دیوار  و ستون سر راه می خورده، حدود دو ماه پیش رهگذر موتور سواری که فهمیده گرگی کور شده، با گرگی شوخی اش گرفته و با موتور پای او را زیر گرفته بود..

گرگی هم در این یکی دو ماه خیلی لاغرتر شده بود. با این حال چند ساعتی که آنجا بودم همانطور لنگ لنگان به سراغم می آمد.

 

*******

دیشب به دامنه های بینالود  رفته بودیم، ده دوازده نفری می شدیم. در هوای گرم خرداد کوه رفتن های شبانه، غنیمتی است. باید دو ساعتی فراز و نشیب های تند و سنگلاخ را طی کرده باشیم تا به محل مناسبی برای اطراق کردن برسیم. هنوز در نیمه ی راه بودیم که ضربه ی سنگین سنگی به پایم فرود آمد.

حالا منهم مثل سگ غلامحسین بد جوری لنگ می زنم، اگر چه گفتند شکستگی در کار نیست،  آسیب عضلانی است، به زودی بهبود می یابد، با این حال در این اندیشه بودم  وقتی نزد گرگی رفتم  پایم را و لنگیدنم را نشانش دهم، بعد یادم آمد گرگی چشمانش نمی بیند.

علی طهماسبی

شانزدهم خرداد 1387

 

 

نوشته شده توسط علي طهماسبی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 |
 


دوست خبرنگاری از آن دورها تماس گرفت تا در باره ی وقایع پانزدهم خرداد مصاحبه ای با من انجام دهد، عذر خواستم، از آن جهت که در آن روزگار هنوز نوجوانی بیش نبودم و بیشتر به حال و هوای روزگار جوانی دلسپرده بودم و از عالم سیاست بی خبر.

همین اندازه یادم هست که پدرم غروب ها مغازه نجاری اش را که تعطیل می کرد بعد از ادای نماز مغرب و عشا که در مسجد محله خودمان اقامه می شد، به منزل آیت الله قمی می رفت، گاهی منهم با او می رفتم، آیت الله قمی ابتدا در اطاق نسبتا بزرگی که طلاب و کسبه بازار در آن جمع می شدند به تفسیر قرآن و نقل روایات می پرداخت بعدا که مخالفت بخشی از روحانیت با شاه بالا گرفت اندک اندک حضور جمعیت هم در منزل ایشان بیشتر می شد. تا کار به جایی رسید که صحن حیات هم پر می شد و بعد بلند گو نصب کردند تا همه صدای آقا را بشنوند، باز هم جمعیت بیشتر می شد و در آن شب های آخر بیرون خانه تا نزدیک حمام شاه و بازار سر پوشیده هم می نشستند. مرحوم آقای قمی هم سخنرانی های تند و آتشینی علیه شاه می کرد. انتقادهای شدید از تقسیم اراضی، از بی حجابی، از مشارکت زنان در انتخابات، و از توجه نکردن شاه به مسائل اسلامی و یادم هست که از آمادگی خودش برای شهادت هم سخن می گفت.

بعد یک روز که احتمالا همین روز پانزدهم خرداد بوده باشد، شنیدم که آقای قمی را بعد از نماز ظهر و هنگامی که با جمعی از همراهان به خانه باز می گشته گرفته اند و به تهران برده اند.

این تقریبا مهمترین خاطره ای است که من از آن دوران دارم.


نوشته شده توسط علي طهماسبی در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 |
 

با تشکر از مدیریت سایت بلاگفا جهت حذف آگهی های تبلیغاتی از این وبلاگ

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط علي طهماسبی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 |

 اشاره:

این وبلاگ که به میزبانی بلاگفا است با همه ی امکانات خوبش، چندان برایم جالب نیست، چرا که مدام تصویری و تبلیغی در گوشه ی متن حضور پیدا می کند که هیچ تناسبی با محتوای نوشته های این وبلاگ ندارد. همین بود که موقتا و به طور آزمایشی وبلاگی دیگر در بلوگر ایجاد کردم به این نشانی:

 http://kariz84.blogspot.com/

پست تازه را هم با عنوان فهم نادانستگی که ادامه ی نوشته های اینجا است در آنجا آورده ام. ممکن است در پاره ای موارد وبلاگ جدید با مشگلاتی مواجه باشد. 

نوشته شده توسط علي طهماسبی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 |