(عنوان مطلب از من نيست، در ادامه به آن مي‌رسيد)

آنجا* زنانش از حدود چهل‌سالگي به بعد دندان درستي به دهان ندارند، برخي دندان‌هاي مصنوعي دارند كه چندان هم چفت و جور با لثه‌ها نيست و بسا هنگام غذا خوردن يا حرف زدن گاهي از جا در مي‌رود برخي هم جز يكي دو تا در قسمت پيشين دهان، كه آن‌ها هم به علت فرو نشستگي لثه‌ها دراز و بد قواره مي‌نمايد.

هنگام حرف زدن از طريق تلفن هم گاهي يادشان مي‌رود كه چه مي‌خواستند بگويند، مخصوصا كه بايد به اطاق تلفن‌خانه‌‌اي بيايند كه در وسط ده ساخته شده، كابين مخصوص هم آنجا نيست و ديگراني هم حضور دارند كه بدشان نمي‌آيد گوش بايستند، همين است كه انگار هول مي‌شوند، شايد هم حرف زدن در باره‌ي برخي مشكلات و مسائل زندگيشان چندان ناگوار هست كه با لكنت و كندي حرف مي‌زنند همين بود كه وقتي گوشي تلفن را برداشتم و اولين كلمات را كه شنيدم در گمانه‌ام يكي از همان زنان ظاهر شده بود.

بعد ديدم صحبت از كتاب نوشتن و انتشار مضامين ادبي در ميان است، گفتم شايد پير زني يا پير مردي از طايفه‌ي بازنشستگان باشد كه آخر عمري بعد از يك سكته‌ي ناقص دغدغه‌ي انتشار اشعار مثلا ادبي خودش را دارد تا شايد اهميت خود را به‌اطرافيان نشان داده باشد، يا كه اثري از خود در اين جهان باقي بگذارد. و حالا شماره‌ي تلفنم را شايد از آشنايي گرفته تا از من راهنمايي براي نشر كتابش بخواهد.

باز هم اشتباه كرده بودم.

با آنكه واژگان به‌زحمت ادا مي‌شد و پيري سكته كرده را تداعي مي‌كرد اما محتواي كلام جوان بود، زنده بود، فرهيخته و اميدوار بود، و مانده بودم اين تناقض ميان صوت و محتوا را چگونه براي خودم حل كنم.

بعد كه طرف خودش را معرفي كرد، انگار از خودم خجالت كشيده باشم كه چه داوري زود هنگامي داشته‌ام.

بقيه‌اش را مي‌توانيد اينجا بخوانيد

ــــــــــ

پي نوشت:

* آنجا، يكي از همان ده كوره‌‌هايي است كه گه گاه چيزي از آن مي‌نويسم

نوشته شده توسط علي طهماسبی در دوشنبه هفدهم تیر 1387 |