دوست خبرنگاری از آن دورها تماس گرفت تا در باره ی وقایع پانزدهم خرداد مصاحبه ای با من انجام دهد، عذر خواستم، از آن جهت که در آن روزگار هنوز نوجوانی بیش نبودم و بیشتر به حال و هوای روزگار جوانی دلسپرده بودم و از عالم سیاست بی خبر.
همین اندازه یادم هست که پدرم غروب ها مغازه نجاری اش را که تعطیل می کرد بعد از ادای نماز مغرب و عشا که در مسجد محله خودمان اقامه می شد، به منزل آیت الله قمی می رفت، گاهی منهم با او می رفتم، آیت الله قمی ابتدا در اطاق نسبتا بزرگی که طلاب و کسبه بازار در آن جمع می شدند به تفسیر قرآن و نقل روایات می پرداخت بعدا که مخالفت بخشی از روحانیت با شاه بالا گرفت اندک اندک حضور جمعیت هم در منزل ایشان بیشتر می شد. تا کار به جایی رسید که صحن حیات هم پر می شد و بعد بلند گو نصب کردند تا همه صدای آقا را بشنوند، باز هم جمعیت بیشتر می شد و در آن شب های آخر بیرون خانه تا نزدیک حمام شاه و بازار سر پوشیده هم می نشستند. مرحوم آقای قمی هم سخنرانی های تند و آتشینی علیه شاه می کرد. انتقادهای شدید از تقسیم اراضی، از بی حجابی، از مشارکت زنان در انتخابات، و از توجه نکردن شاه به مسائل اسلامی و یادم هست که از آمادگی خودش برای شهادت هم سخن می گفت.
بعد یک روز که احتمالا همین روز پانزدهم خرداد بوده باشد، شنیدم که آقای قمی را بعد از نماز ظهر و هنگامی که با جمعی از همراهان به خانه باز می گشته گرفته اند و به تهران برده اند.
این تقریبا مهمترین خاطره ای است که من از آن دوران دارم.